قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
1495
تاريخ الفي ( فارسى )
كه گفته : حصباء درّ على ارض من الذّهب « 1 » . يعنى : سنگريزههاى مرواريد بر زمين طلاست . بعد از آن ، مأمون فرمود تا آن مرواريدها را جمع كرده در آن خانه نهادند . گفتند : يا امير المؤمنين ، اينها را براى آن نثار كرديم تا كنيزان و مشاطگان بردارند . مأمون گفت : ايشان را من بهاى اين مىدهم . و آن مرواريدها را در دامن پوران ريخت كه : اين از آن تو است و هر حاجتى كه دارى بخواه . بوران از شرمندگى سر پيش انداخته بود . آخر الأمر ، جدّهء بوران كه همراه او بود ، و زبيده خاتون ، مادر محمّد امين ، گفتند : اى دختر ، از سيّد خود آنچه حاجت دارى بخواه . پوران گفت : يا امير المؤمنين ، حاجت من آن است كه امير المؤمنين عمّ خود ، ابراهيم بن مهدى ، را در مقام عنايت درآورده به مرتبهء ارجمند رساند . مأمون گفت : چنين كردم . باز حوايجى كه دارى بگوى . گفت : يا امير المؤمنين ، حاجت ديگر آنكه زبيده خاتون را رخصت فرمايى كه به زيارت حرمين رود . گفت : رخصت دادم . گويند در شب عروسى شمعى معنبر به وزن چهل من در شمعدان زرّين فراخ دامن نهاده به مجلس مأمون درآوردند . مأمون بر آن نگاه كرده گفت : اين اسراف است . و مأمون هفده روز در آن موضع بود « 2 » و حسن ما يحتاج جميع لشكر او از اطعام و عليق چهارپاى مرتّب مىداشت ، حتى گاوبانان و ملاحان در آن ايّام از فكر خود فارغ بودند . چون مأمون از آنجا متوجّه بغداد گشت فرمود تا خراج يك سالهء ولايت فارس و اهواز نقد كرده به خزانهدار حسن سپارند .
--> ( 1 ) . مصرع دوّم بيتى است كه مصرع اوّل آن چنين است . كأنّ صغرى و كبرى من فواقعها . علماى نجومى بر صحيح بودن مصرع اوّل بيت ايراد گرفتهاند ؛ - تعليقهء مرحوم استاد حسن قاضى طباطبايى بر تجارب السّلف ، ص 139 . ( 2 ) . صاحب چهار مقاله مىنويسد : « . . . مأمون هژده روز از آن خانه بيرون نيامد ، و به هيچ كار مشغول نشد الّا به دو . . . » .